خلافت دروغ (ثلاثه ساختگی دینی)
یک لایه محکوم و سه لایه حاکم
قانونی در تاریخ وجود دارد که با آنها از نفاقها و انحرافها و فریبهای تاریخ بر سر خود آگاه میشویم. خلافت غصب تنها مخصوص دوران پیغمبر اسلام نیست و در تمام دورهها رخ داده است. این شکل بیانگر این قانون است که تاریخ از آغاز تا به حال شاهد دو جریان متضاد بوده که پا به پای هم آمدهاند و مثلاً به شکل برخورد حسین-یزید و یا کاوه-ضحاک تداعی شدهاند و از آنجا هم در همه جای دنیا ادامه خواهند داشت. این تضاد نمادین از فرزندان مشی و مشیانه شروع شد و همواره ادامه دارد و تنها تاریخ اسلامی را در بر نمیگیرد.
حال بهتر است برای ادامه تعریفی از طبقه حاکمه داشته باشیم. به عبارتی میتوان آنرا طبقهای تعریف کرد که هم قدرت معنوی جامعه یعنی دین و هم قدرت مادی و سیاسی(حکومت و منابع جامعه) را در دست دارد.
به طور کلی یک جامعه از سه قدرت اساسی ساخته شده و دارای سه بعد است :مادیت(اقتصاد)، معنویت(فرهنگ) ، سیاست(حکومت) و چون جامعهها در طول تاریخ از نظر فکری و فرهنگی مذهبی بودهاند(هر مذهبی) و از نظر سیاسی، فردی و استبدادی، میتوان گفت که سه بعد اساسی جامعه را مالکیت، روحانیت و حکومت تشکیل میدهند.
در این حکومتها سه طبقه زمینداران و بردهداران، روحانیان، شاهزادگان و درباریان و امرا ، طبقه واحدی را میسازند که زور و زر و زهد(که به صورت مذهب، جادو و ... بر مردم تأثیر میگذارد، عنصر تزویر) است و توسط طبقه روحانی(که خود سهیم است)به انحراف ذهن مردم و توجیه حکومت و تطبیق دین با حکومت و مقدس نشان دادن حکومت میپرداختند. بعد اقتصادی که به شکل بردهداری، فئودالیسم و ... تداعی میشد و بعد سیاسی که زور را در دست دارد حاکمان و زمامداراناند و منافع اجتماعی و اقتصادی و سیاسی واحدی دارند که یک طبقه واحد سهبعدی تثلیث را تشکیل میدهند.
همیشه مردم با این تثلیث، سهخدایی و ... روبرو بودهاند. در دین زرتشت اهورامزدا سه آذز دارد، ذاگره در یونان و ویشنو در بودا سه چهره دارند، مسیح در مسیحیت رومی سه چهره دارد که خدای واحد است در عین حال که اَب، اِِبن و روحالقدس هم هست. حتی اسلام رسمی سه چهره پیدا کرد منتهی چون توحید در اسلام قاطع بود نتوانستند «الله» را سه وجهی کنند. در این میان مردم، طبقه محکوم و محروم هستند. اما رابطهی این سه وجه با طبقه محروم(مردم)، رابطهی (استبداد، استثمار و استحمار) است.
اما انقلاب ...!
انقلاب، غالباً برای از بین بردن سلطه، اشرافیت و برتری ایجاد میشود(حداقل هدف عامه مردم این است) و ممکن است 10 ، 20 سال یا بیشتر طول بکشد اما تاریخ را 10-20 سال نمیسازد. اشرافیت و سلطه هنگامیکه شکست میخورند و توان مقابلهی رویاروی را ندارند، تسلیم میشوند و به داخل نهضت روی میآورند، ولی از آنجایی که از قدرت اقتصادی، اجتماعی و باندهای سیاسی و اعتبار خانوادگی و نفوذ در عوام و ... را دارند، غالباً از لحاظ فکری و شخصی پرورشیافتهترند(زیرا جزء طبقهی بالای اجتماع بودند و پرورش یافتهترند) ، در نهایت به صورت افراد معمولی درنمیآیند بلکه قدرت و اعتبار پیشین را در زیر سرپوش «ظواهر و قوالب» اعتقاد جدیدشان حفظ میکنند.
این سه مظهر پس از پیروزی انقلاب به ظاهر نابود میشوند، اما نقاب انقلاب میزنند و در درون صف مجاهدانو معتقدان، پنهان میشوند و در نهایت وارث این انقلاب میشوند!؟
و همان جریان ارتجاعی و روابط طبقاتی را که نابودیش هدف انقلاب بود، این بار در دورهی انقلاب ادامه میدهند ، منتها به نام خود همین انقلاب و به نام همین دین و مکتب و شعار جدید ...!
نهایت اینکه در آنجا اسمشان مشرکین بود و در اینجا «موحدین» که به خاطر توحید و دین خدا میجنگند. در آنجا مردم را به نام غنیمت گرفتن غارت میکردند، اما در اینجا به نام «زکات» ، در آنجا آتن و رم و تختجمشید را به نام غرور و قدرت غارت میکردند تا حرصهای مختلف خود را تشفی بدهند، اما در اینجا سومنات را به خاطر گنجینههایش و شهرت و قدرتش غارت میکنند، به نام «جهاد» و از بین بردن بتخانه و تبدیل آن به خانهی خدا.
و اکنون میبینیم که آن سه بعد پایدار ماندهاند و همواره در تاریخ پایدار خواهند ماند. در این میان تنها راه چاره شاید برداشتن حداقل یکی از این سه حلقه باشد، چنانچه برخی ملل بدینوسیله به آزادی بیشتری رسیدند. چنانچه مایه ثمردهی انقلاب صنعتی و ایجاد آزادیهای اجتماعی برداشتن یکی از همین سه حلقه بود.(که همه میدانند کدام حلقه بود)
در انقلاب ما هم این اتفاقات روی داد و این مظاهر وارثان و برداشتکنندگان شدند و آنها که کاشتند بینصیب و در کنج زندان یا در دخمهگورهایشان ...!
این چرخه در جامعه غیرمذهبی و جدید نیز صدق میکند. به این ترتیب که:
فلسفه، علم، ادبیات، فرهنگ و ... نقش اجتماعی مذهب را دارند ، به جای زور رأی وسیله قدرت میشود وبجای رأی قلابی در صندوق انداختن توسط بعد زر(برای تبلیغ) ، رأی قلابی در سر انتخابکنندههای بیاندیشه میکنند.
نمونههایی از طبقه حاکم و محکوم:
(محمد/ شریف،فقیه،خلیفه)- (عیسی/ اریستو،پاپ،قیصر)- (زرتشت/ دهگان،موبد،خسرو)- (موسی/ قارون،خاخام،ملک)
با مددگیری از منابع دکتر علی شریعتی
یک لایه محکوم و سه لایه حاکم
قانونی در تاریخ وجود دارد که با آنها از نفاقها و انحرافها و فریبهای تاریخ بر سر خود آگاه میشویم. خلافت غصب تنها مخصوص دوران پیغمبر اسلام نیست و در تمام دورهها رخ داده است. این شکل بیانگر این قانون است که تاریخ از آغاز تا به حال شاهد دو جریان متضاد بوده که پا به پای هم آمدهاند و مثلاً به شکل برخورد حسین-یزید و یا کاوه-ضحاک تداعی شدهاند و از آنجا هم در همه جای دنیا ادامه خواهند داشت. این تضاد نمادین از فرزندان مشی و مشیانه شروع شد و همواره ادامه دارد و تنها تاریخ اسلامی را در بر نمیگیرد.
حال بهتر است برای ادامه تعریفی از طبقه حاکمه داشته باشیم. به عبارتی میتوان آنرا طبقهای تعریف کرد که هم قدرت معنوی جامعه یعنی دین و هم قدرت مادی و سیاسی(حکومت و منابع جامعه) را در دست دارد.
به طور کلی یک جامعه از سه قدرت اساسی ساخته شده و دارای سه بعد است :مادیت(اقتصاد)، معنویت(فرهنگ) ، سیاست(حکومت) و چون جامعهها در طول تاریخ از نظر فکری و فرهنگی مذهبی بودهاند(هر مذهبی) و از نظر سیاسی، فردی و استبدادی، میتوان گفت که سه بعد اساسی جامعه را مالکیت، روحانیت و حکومت تشکیل میدهند.
در این حکومتها سه طبقه زمینداران و بردهداران، روحانیان، شاهزادگان و درباریان و امرا ، طبقه واحدی را میسازند که زور و زر و زهد(که به صورت مذهب، جادو و ... بر مردم تأثیر میگذارد، عنصر تزویر) است و توسط طبقه روحانی(که خود سهیم است)به انحراف ذهن مردم و توجیه حکومت و تطبیق دین با حکومت و مقدس نشان دادن حکومت میپرداختند. بعد اقتصادی که به شکل بردهداری، فئودالیسم و ... تداعی میشد و بعد سیاسی که زور را در دست دارد حاکمان و زمامداراناند و منافع اجتماعی و اقتصادی و سیاسی واحدی دارند که یک طبقه واحد سهبعدی تثلیث را تشکیل میدهند.
همیشه مردم با این تثلیث، سهخدایی و ... روبرو بودهاند. در دین زرتشت اهورامزدا سه آذز دارد، ذاگره در یونان و ویشنو در بودا سه چهره دارند، مسیح در مسیحیت رومی سه چهره دارد که خدای واحد است در عین حال که اَب، اِِبن و روحالقدس هم هست. حتی اسلام رسمی سه چهره پیدا کرد منتهی چون توحید در اسلام قاطع بود نتوانستند «الله» را سه وجهی کنند. در این میان مردم، طبقه محکوم و محروم هستند. اما رابطهی این سه وجه با طبقه محروم(مردم)، رابطهی (استبداد، استثمار و استحمار) است.
اما انقلاب ...!
انقلاب، غالباً برای از بین بردن سلطه، اشرافیت و برتری ایجاد میشود(حداقل هدف عامه مردم این است) و ممکن است 10 ، 20 سال یا بیشتر طول بکشد اما تاریخ را 10-20 سال نمیسازد. اشرافیت و سلطه هنگامیکه شکست میخورند و توان مقابلهی رویاروی را ندارند، تسلیم میشوند و به داخل نهضت روی میآورند، ولی از آنجایی که از قدرت اقتصادی، اجتماعی و باندهای سیاسی و اعتبار خانوادگی و نفوذ در عوام و ... را دارند، غالباً از لحاظ فکری و شخصی پرورشیافتهترند(زیرا جزء طبقهی بالای اجتماع بودند و پرورش یافتهترند) ، در نهایت به صورت افراد معمولی درنمیآیند بلکه قدرت و اعتبار پیشین را در زیر سرپوش «ظواهر و قوالب» اعتقاد جدیدشان حفظ میکنند.
این سه مظهر پس از پیروزی انقلاب به ظاهر نابود میشوند، اما نقاب انقلاب میزنند و در درون صف مجاهدانو معتقدان، پنهان میشوند و در نهایت وارث این انقلاب میشوند!؟
و همان جریان ارتجاعی و روابط طبقاتی را که نابودیش هدف انقلاب بود، این بار در دورهی انقلاب ادامه میدهند ، منتها به نام خود همین انقلاب و به نام همین دین و مکتب و شعار جدید ...!
نهایت اینکه در آنجا اسمشان مشرکین بود و در اینجا «موحدین» که به خاطر توحید و دین خدا میجنگند. در آنجا مردم را به نام غنیمت گرفتن غارت میکردند، اما در اینجا به نام «زکات» ، در آنجا آتن و رم و تختجمشید را به نام غرور و قدرت غارت میکردند تا حرصهای مختلف خود را تشفی بدهند، اما در اینجا سومنات را به خاطر گنجینههایش و شهرت و قدرتش غارت میکنند، به نام «جهاد» و از بین بردن بتخانه و تبدیل آن به خانهی خدا.
و اکنون میبینیم که آن سه بعد پایدار ماندهاند و همواره در تاریخ پایدار خواهند ماند. در این میان تنها راه چاره شاید برداشتن حداقل یکی از این سه حلقه باشد، چنانچه برخی ملل بدینوسیله به آزادی بیشتری رسیدند. چنانچه مایه ثمردهی انقلاب صنعتی و ایجاد آزادیهای اجتماعی برداشتن یکی از همین سه حلقه بود.(که همه میدانند کدام حلقه بود)
در انقلاب ما هم این اتفاقات روی داد و این مظاهر وارثان و برداشتکنندگان شدند و آنها که کاشتند بینصیب و در کنج زندان یا در دخمهگورهایشان ...!
این چرخه در جامعه غیرمذهبی و جدید نیز صدق میکند. به این ترتیب که:
فلسفه، علم، ادبیات، فرهنگ و ... نقش اجتماعی مذهب را دارند ، به جای زور رأی وسیله قدرت میشود وبجای رأی قلابی در صندوق انداختن توسط بعد زر(برای تبلیغ) ، رأی قلابی در سر انتخابکنندههای بیاندیشه میکنند.
نمونههایی از طبقه حاکم و محکوم:
(محمد/ شریف،فقیه،خلیفه)- (عیسی/ اریستو،پاپ،قیصر)- (زرتشت/ دهگان،موبد،خسرو)- (موسی/ قارون،خاخام،ملک)
با مددگیری از منابع دکتر علی شریعتی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر